مسیر نویسندگی امیرحسین اکبریان

مسیر نویسندگی امیرحسین اکبریان

چرا نوشتن زندگی را تغییر می‌دهد؟

نوشتن فقط یک مهارت ادبی نیست. نوشتن ابزار ساختن است. افراد موفق برای زیبا نوشتن نمی‌نویسند؛ برای شفاف شدن، تصمیم گرفتن و مسیر ساختن می‌نویسند.
من این مقاله را ننوشته‌ام که صرفاً درباره خودم حرف بزنم. نوشته‌ام تا یک حقیقت را روشن کنم: مسیر نویسندگی امیر حسین اکبریان فقط یک مسیر شخصی نیست، یک مدل فکری است. مدلی که می‌گوید اگر چیزی را جدی می‌خواهی، باید آن را بنویسی.

کمرنگ‌ترین جوهرها از قوی‌ترین حافظه‌ها ماندگارترند.

افراد موفق چرا می‌نویسند؟

بیشتر آدم‌ها نوشتن را یک فعالیت فرهنگی می‌دانند، چیزی نزدیک به شعر، داستان یا کتاب. اما در واقعیت، نوشتن پیش از آن‌که هنر باشد، یک ابزار مدیریتی است.
افراد موفق معمولاً چند ویژگی مشترک دارند:

  • ذهنشان کمتر آشفته است.
  • تصمیم‌هایشان روشن‌تر است.
  • مسیرشان قابل توضیح است.
  • اهدافشان در حد یک حس باقی نمی‌ماند.

چرا؟ چون می‌نویسند.
نوشتن برای آن‌ها مثل تمرین بدنسازی است. شاید همیشه حالش را نداشته باشند، اما می‌دانند اگر انجامش ندهند، ذهنشان تحلیل می‌رود.

نگاه قرآن به نوشتن

معمولاً وقتی درباره ارزش قلم صحبت می‌شود، همه به قسم خداوند در سوره «قلم» اشاره می‌کنند. اما اگر بخواهیم ریشه‌ای‌تر نگاه کنیم، باید به اولین آیات نازل شده بر پیامبر بازگردیم؛ سوره «علق».
در آغاز وحی، خداوند مسئله یادگیری را محور قرار می‌دهد و می‌فرماید:

الَّذی عَلَّمَ بِالقَلَمِ

یعنی: خدایی که انسان را به‌وسیله قلم آموزش داد.
این جمله فقط یک عبارت مذهبی نیست؛ یک پیام تمدنی است.
یعنی نوشتن در نگاه قرآن یک ابزار تزئینی نیست، یک ابزار رشد است.
قلم یعنی دانشی که از ذهن فردی بیرون می‌آید و تبدیل می‌شود به چیزی ماندگار، قابل انتقال و قابل تکثیر.
به زبان ساده‌تر:
علمی که نوشته نشود، عمر کوتاهی دارد.

چرا بیشتر افراد هدف مکتوب ندارند؟

یکی از تناقض‌های عجیب زندگی امروز این است که همه از هدف حرف می‌زنند، اما کمتر کسی هدفش را می‌نویسد. در پژوهشی منسوب به دانشگاه هاروارد اشاره می‌شود که در آن از فارغ‌التحصیلان درباره اهدافشان پرسیده شد. طبق این روایت، فقط ۳٪ اهدافشان را نوشته بودند، ۱۳٪ هدف داشتند اما فقط در ذهنشان نگه می‌داشتند و ۸۴٪ عملاً هدف مشخصی برای آینده نداشتند.

ده سال بعد، وقتی دوباره وضعیت همان افراد بررسی شد، مشخص شد گروهی که اهدافشان را نوشته بودند، به‌طور متوسط ۱۰ برابر بیشتر از دیگران درآمد داشتند و گروهی که اهدافشان را فقط در ذهن نگه داشته بودند، حدود دو برابر گروه بی‌هدف درآمد کسب کرده بودند. این نتیجه نشان می‌دهد نوشتن هدف فقط یک کار ساده نیست، بلکه ابزاری جدی برای شفاف شدن مسیر و تبدیل آرزو به برنامه است و ذهن، جای نگه‌داری هدف نیست.
ذهن برای تحلیل و تصمیم است، نه برای ذخیره کردن آرزوها.

هدف وقتی نوشته نشود، معمولاً یکی از این سه حالت را پیدا می‌کند:

  • تبدیل به آرزو می‌شود.
  • تبدیل به حس مبهم می‌شود.
  • زیر فشار زندگی روزمره دفن می‌شود.

و بعد آدم می‌گوید: «شرایط نبود»، «قسمت نبود»، «وقت نشد.»

به نظرم من این‌ها توجیه است ویک علت بیشتر ندارد «فقط نوشته نشده بود».

 

نوشتن چرا آدم‌ها را از هم جدا می‌کند؟

نوشتن یک ویژگی مهم دارد و ان این است که آدم را مجبور به صداقت می‌کند. وقتی هدف در ذهن است، همیشه می‌توانی با خودت مذاکره کنی.
می‌توانی بگویی «بعداً» و هیچ‌کس هم متوجه نمی‌شود.

اما وقتی هدف را می‌نویسی، دیگر با یک حس مبهم طرف نیستی. هدف تبدیل می‌شود به یک سند قابل پیگیری.

نوشتن یعنی:

  • شفاف شدن
  • مشخص شدن مسیر
  • تبدیل رویا به پروژه
  • تبدیل خواسته به برنامه

و مهم‌تر از همه: نوشتن یعنی قبول مسئولیت.

بیشتر آدم‌ها به خاطر تنبلی از نوشتن فرار نمی‌کنند ؛ فرار می‌کنند چون وقتی نوشتی یعنی دیگر نمی‌توانی خودت را گول بزنی.

 

مسیر نویسندگی امیرحسین اکبریان از کجا شروع شد؟

مسیر نویسندگی من با یک تصمیم ناگهانی شروع نشد. با یک کشف شروع شد.

من سال‌ها در فضای تکنولوژی، مدیریت، آموزش، دیجیتال مارکتینگ و کارآفرینی فعالیت کرده‌ام. دنیایی که پر از پروژه، داده، بحران و تصمیم است. اگر ذهن ساختار نداشته باشد، خیلی زود فرسوده می‌شود.

در یک مقطع فهمیدم مسئله من کمبود ایده نیست. مسئله این است که ایده‌ها روی هم تلنبار می‌شوند و ایده‌ای که روی کاغذ نیاید، دیر یا زود تبدیل به اضطراب می‌شود.

من نوشتن را ابتدا برای تخلیه ذهن شروع کردم. اما خیلی زود فهمیدم نوشتن فقط تخلیه نیست؛ ساختن است.

وقتی می‌نوشتم، دقیق‌تر می‌فهمیدم چه می‌خواهم. وقتی نمی‌نوشتم، فقط فکر می‌کردم دارم جلو می‌روم.

 

نوشتن چه چیزهایی را در زندگی من ساخت؟

من به مرور فهمیدم نوشتن فقط یک فعالیت فرهنگی نیست، بلکه یک ابزار رشد و موفقیت است. این ابزار برای من چند نقش جدی داشته است:

 

نوشتن برای یادگیری

وقتی می‌نویسی، مغز مجبور می‌شود مطلب را بازسازی کند.یعنی دیگر فقط مصرف‌کننده اطلاعات نیستی، تبدیل می‌شوی به تولیدکننده فهم.

برای همین است که خیلی‌ها کتاب می‌خوانند و دوره می‌بینند، اما چیزی در زندگی‌شان تغییر نمی‌کند. چون فهمشان به کلمات تبدیل نشده است.

 

نوشتن برای تصمیم‌گیری

بسیاری از تصمیم‌های اشتباه از یک چیز می‌آیند: ابهام.

نوشتن باعث می‌شود مسئله را ببینی، گزینه‌ها را بررسی کنی و پیامدها را بفهمی.

 

نوشتن برای ساخت مسیر شغلی

بیشتر آدم‌ها مسیر شغلی‌شان را پیدا نمی‌کنند، مسیرشان اتفاقی جلو می‌رود.

اما وقتی می‌نویسی، می‌توانی مسیر را طراحی کنی.
نه با خیال‌پردازی، با تحلیل و برنامه.

 

نوشتن برای ساخت برند شخصی

پرسونال برندینگ واقعی از «محتوا» شروع نمی‌شود.از «تفکر» شروع می‌شود.

نوشتن تفکر را قابل دیدن می‌کند. وقتی تفکر دیده شود، اعتماد ساخته می‌شود.

 

چرا کتاب «بنویسید تا اتفاق بیفتد» زرد نیست؟

یکی از بحث‌هایی که بارها در جمع‌های دوستانه شنیده‌ام این است که بعضی‌ها کتاب «بنویسید تا اتفاق بیفتد» را کتاب زرد می‌دانند.
جالب این‌جاست که بسیاری از این افراد اهل مطالعه‌اند و حتی نگاه روشنفکرانه دارند.

من می‌فهمم چرا چنین قضاوتی شکل می‌گیرد. چون این کتاب ساده حرف می‌زند.

اما ما یک مشکل جدی داریم: ساده بودن را با سطحی بودن اشتباه می‌گیریم.

کتاب زرد کتابی است که توهم می‌فروشد.کتاب زرد کتابی است که بدون عمل، حس موفقیت به تو می‌دهد.

اما «بنویسید تا اتفاق بیفتد» دقیقاً برعکس است.
می‌گوید اگر ننویسی، اتفاقی نمی‌افتد.

این کتاب شاهکار ادبی نیست. اما یک جرقه عملی است و خیلی از مسیرهای بزرگ، با همین جرقه‌های ساده شروع می‌شوند.

اگر یک جمله ساده بتواند تو را از بلاتکلیفی بیرون بکشد، ساده بودنش دلیل زرد بودنش نیست.
مشکل از غرور ماست، نه از کتاب.

 

نوشتن اهداف

در کتاب «سلطان هدف‌گذاری» و در پروژه‌هایی که در حوزه هدف‌گذاری و طراحی مسیر زندگی داشته‌ام، به یک نتیجه رسیدم: هدف‌گذاری بدون نوشتن، بیشتر شبیه رویاپردازی است.

چون هدف وقتی نوشته نشود:

  • معیار ندارد
  • زمان ندارد
  • اولویت ندارد
  • پیگیری ندارد

نوشتن یعنی تبدیل شدن از یک آدم امیدوار، به یک آدم مسئول.

در نگاه من، سلطان بودن یعنی توانایی طراحی کردن زندگی و زندگی بدون نوشتن طراحی نمی‌شود.

نوشتن، ابزار معماری امپراطوری فردی است.

 

چرا تجربه هر انسان قابلیت کتاب شدن دارد؟

این جمله را جدی می‌گویم:
تقریباً هر انسانی که زندگی کرده باشد، یک کتاب بالقوه است.

نه به این معنا که همه باید نویسنده حرفه‌ای شوند. بلکه به این معنا که تجربه انسان‌ها سرمایه است.

بعضی‌ها فکر می‌کنند برای کتاب نوشتن باید نابغه بود یا زندگی عجیب داشت.
اما حقیقت این است که:

  • شکست‌ها کتاب می‌شوند
  • تغییر مسیرها کتاب می‌شوند
  • تجربه‌های کاری کتاب می‌شوند
  • عبور از بحران‌ها کتاب می‌شوند
  • تصمیم‌های سخت کتاب می‌شوند

کتاب نوشتن یعنی تجربه را از حالت پراکنده خارج کنی و به آن معنا بدهی. یعنی چیزی که زندگی از تو گرفته، تبدیل شود به چیزی که به دیگران می‌دهی.

کتاب نوشتن یعنی احترام گذاشتن به مسیری که آمده‌ای.

نوشتن فقط تولید محتوا نیست، تولید هویت است

در شبکه‌های اجتماعی محتوا زیاد است، اما نوشتن واقعی کمیاب است. چون نوشتن واقعی نیاز به فکر دارد، نیاز به نظم دارد، نیاز به صداقت دارد.

من نوشتن را انتخاب نکردم چون خواستم نویسنده باشم. نوشتن را انتخاب کردم چون فهمیدم بدون آن، ذهن من شفاف نمی‌شود و مسیرم ساخته نمی‌شود.

نوشتن برای من ابزار بوده است:

  • برای روشن کردن مسیر
  • برای تبدیل فکر به تصمیم
  • برای تبدیل تجربه به آموزش
  • برای تبدیل یادگیری به سیستم

چطور وارد مسیر نویسندگی شویم؟

اگر این مقاله را تا اینجا خوانده‌ای، احتمالاً یک حس آشنا درونت هست. شاید حس کنی حرف‌هایی داری که هیچ‌وقت فرصت نکرده‌ای درست بیانشان کنی.
شاید تجربه‌هایی داری که اگر مرتب شوند، می‌توانند مسیر یک نفر را کوتاه کنند.

من واقعاً باور دارم:

تجربه هر انسان قابلیت کتاب شدن دارد.

اگر دوست داری وارد حوزه نویسندگی شوی و کتاب بنویسی، کافی است زیر همین مقاله کامنت کنی.
من پاسخ می‌دهم و مسیر شروع را برایت روشن می‌کنم، بدون شعار، بدون کلی‌گویی، دقیق و عملی.

چون بعضی مسیرها فقط با یک جمله شروع می‌شوند و گاهی همان جمله، باید نوشته شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *